منـــــــــــــم ببریـــــــــــــــــــــــد
389 بازدید

گوشش را گرفته بود و پیاده اش  کرد و گفت: بچه این دفعه چهارمه که پیاده ات می کنم. گفتم نمی شه. برو. گریه کرد، التماس  کرد ولی فایده نداشت. یواشکی رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پیدایش کرده بودند. خلاصه نذاشتن سوار قطار بشود. توی ایستگاه قم مأمور قطار خم شد قطار رو چک کنه... دیده بود پسر نوجوانی به میله های قطار آویزان است. با لباس های پاره و دست و پای روغنی و خونی. دیگر دلشان نیامد برش گردانند.
تاریخ : یکشنبه 5 بهمن 1393

ارسال نظر

   عدد "هفت" را وارد كنيد

عضويت در سامانه


آخرين پيامک ارسالي به اعضا
برآيينه جمال داور صلوات
بر روشني چشم پيمبر صلوات
برحضرت معصومه فروغ سرمد
بر دسته گل موسي جعفرصلوات
5000291434

محبوبترین حرف دل

  • م ح م د: چه لذتی بالا تر از اینکه اسمت قسم راست یک نفر باشد...
  • محسن شاکر: خدا را دوست بدار حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی...
  • مادر: شیرین ترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه بعدازتولدش برصورتش زدم وتلخترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه برای آخرین باربرصورت بیروحش زدم دلم برایت خیلی تنگ شده دخترم
  • مهدی: آقا جان حالا فهمیدم که چرا شما صحرا را بر شهر ها و خانه های ما ترجیح می دهی... حتی شما در خانه خود نیز غریبید! یادش بخیر خاطرات جمکران را
  • مهدی: سعی کن مانند خورشید باشی تا اگر هم بخواهی به کسی نتابی ، نتوانی!!!
  • محمد جواد: خدایا! آرامش شب رانصیب کسانی کن که آسایش روز را نصیب دیگران می کنند...
  • محمد جواد: برخی آدمها شماراترک خواهند کرد،اماآن،پایان داستان شمانیست.آن, پایانِ نقشٍ آنها در داستان شماست.