آهوی فداکار
795 بازدید

گونه هایمان از سرمای باد زمستانی می سوخت. از شدت سرما به کنج سنگر خزيده بوديم. گرسنه بودیم. از ماشين غذا خبري نبود و چيزي براي خوردن نداشتيم. ناگهان يکي از سربازها شادي کنان به داخل سنگر آمد و بي قرار و بي مقدمه گفت: «یه آهو دیدم، همین نزدیکی.»
 
من گروهبان دسته بودم. همراه چهار سربازِ تک تيرانداز به طرف محلي که آهو دیده شده بود، راه افتادیم. آهويي حدود سيصد متر دورتر از ما ایستاده بود. با دیدن شکار لذیذ با شکم های گرسنه  در جاي خود ميخکوب شديم.
 
من که در مسابقات تيراندازي در ميدان تير مقام اول را کسب کرده بودم. به طرف آهو نشانه رفتم، ولي تير به هدف اصابت نکرد، و در کمال ناباوري ديدم که آهو هيچ گونه حرکتي از خود نشان نمي دهد. دوباره به اتفاق ساير سربازان به سوي آهو شلیک کردیم. ولي باز هم تيرمان به هدف نخورد، کمي جلوتر رفتیم و فاصله را کمتر کرديم. تقريباً به فاصله صد متري آهو رسيده بوديم، اين بار با تيربار به سمت آهو تیراندازی کردیم. آهو جستي زد و در پشت يکي از تپه ها ناپديد شد. انگار دنیایمان را گرفته باشند همه ی شادیمان در لحظه ای ناپدید شد. دوباره قار قور شکممان را شنیدیم. یکی گفت: «پس چرا تکان نمی خورد؟»
 
دیگری گفت: «انگار رویین بود، تیر بهش نمی خورد.»
کنجکاو شده بوديم که چرا هنگام تیراندازی، آهو از سرجايش تکان نمي خورد. 
«شاید بچه اش آن جا بوده!»
 
با هم به محلي که آهو لحظاتی آن جا آرام ايستاده بود و با سروصدای تیراندازی تکان نخورده بود، رفتيم، با دقت به چاله ی پشت تل خاک، چشم دوختيم. 
در مقابل چشمان مان پیکر پاک و مطهر شهيدي روی خاک افتاده بود. معلوم بود مدت هاست که به شهادت رسيده، ولي جسدش به پشت جبهه منتقل نشده بود. از مدارک داخل جیبش متوجه شدیم، نامش اسماعيل و از اهالي کازورن است. به اتفاق سربازان ديگر جسدش را به اهواز منتقل کرديم و از آن جا هم به زادگاهش فرستاده شد.
 
 زمستان 1361 – جبهه ابوقريب
تاریخ : جمعه 11 اردیبهشت 1394

ارسال نظر

   عدد "صفر" را وارد كنيد

عضويت در سامانه


آخرين پيامک ارسالي به اعضا
برآيينه جمال داور صلوات
بر روشني چشم پيمبر صلوات
برحضرت معصومه فروغ سرمد
بر دسته گل موسي جعفرصلوات
5000291434

محبوبترین حرف دل

  • م ح م د: چه لذتی بالا تر از اینکه اسمت قسم راست یک نفر باشد...
  • محسن شاکر: خدا را دوست بدار حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی...
  • مادر: شیرین ترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه بعدازتولدش برصورتش زدم وتلخترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه برای آخرین باربرصورت بیروحش زدم دلم برایت خیلی تنگ شده دخترم
  • مهدی: آقا جان حالا فهمیدم که چرا شما صحرا را بر شهر ها و خانه های ما ترجیح می دهی... حتی شما در خانه خود نیز غریبید! یادش بخیر خاطرات جمکران را
  • مهدی: سعی کن مانند خورشید باشی تا اگر هم بخواهی به کسی نتابی ، نتوانی!!!
  • محمد جواد: خدایا! آرامش شب رانصیب کسانی کن که آسایش روز را نصیب دیگران می کنند...
  • محمد جواد: برخی آدمها شماراترک خواهند کرد،اماآن،پایان داستان شمانیست.آن, پایانِ نقشٍ آنها در داستان شماست.