خاطراتی از علمدار روایتگری حاج عبدالله ضابط
437 بازدید


سن و سالی نداشت.

سر سفره ، اگر کسی غیبت میکرد, بلند می‌شد و از اتاق بیرون می‌رفت.

***********************

ظرف نفت را گذاشتم توي صف و رفتم دنبال کارم. وقتي برگشتم، ظرف مارا دزديده بودند. نزديک بود نوبتم را از دست بدهم. چشمم به پيت حلبي زنگ زده اي افتاد که يک گوشه رها شده بود. همان را برداشتم.

 نفت را که به خانه بردم سرو صداي عبدالله درآمد! هرچه گفتم مال ما نو بود، به خرجش نرفت.

 مي گفت: حرومه...

ظرف را بردم گذاشتم سر جايش .

***********************
سه کلاس را, در یک تابستان خوانده بود.

پانزده شانزده سالش بود که دیپلم گرفت. پدر, دستش را گرفت و برد هندوستان.شد دانشجوی رشته شیمی ( گرایش دارو سازی ).

حضور در دانشگاه دهلی و دوستی با  برو بچه‌های انقلابی, فرصت خوبی بود تا با انقلاب ایران بیشتر آشنا شود.

یک روز صبح با منزل تماس گرفت, آمده بود مشهد.

پایش که به خانه رسید اعلام کردند که رژیم سلطنت پهلوی  سرنگون شده.

درست  روز  22 بهمن بود. ديگه برنگشت دهلي.

***********************
 
تاریخ : شنبه 4 مرداد 1393

ارسال نظر

   عدد "دو" را وارد كنيد

عضويت در سامانه


آخرين پيامک ارسالي به اعضا
برآيينه جمال داور صلوات
بر روشني چشم پيمبر صلوات
برحضرت معصومه فروغ سرمد
بر دسته گل موسي جعفرصلوات
5000291434

محبوبترین حرف دل

  • م ح م د: چه لذتی بالا تر از اینکه اسمت قسم راست یک نفر باشد...
  • محسن شاکر: خدا را دوست بدار حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی...
  • مادر: شیرین ترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه بعدازتولدش برصورتش زدم وتلخترین بوسه زندگی ام بوسه ای بودکه برای آخرین باربرصورت بیروحش زدم دلم برایت خیلی تنگ شده دخترم
  • مهدی: آقا جان حالا فهمیدم که چرا شما صحرا را بر شهر ها و خانه های ما ترجیح می دهی... حتی شما در خانه خود نیز غریبید! یادش بخیر خاطرات جمکران را
  • مهدی: سعی کن مانند خورشید باشی تا اگر هم بخواهی به کسی نتابی ، نتوانی!!!
  • محمد جواد: خدایا! آرامش شب رانصیب کسانی کن که آسایش روز را نصیب دیگران می کنند...
  • محمد جواد: برخی آدمها شماراترک خواهند کرد،اماآن،پایان داستان شمانیست.آن, پایانِ نقشٍ آنها در داستان شماست.